شوق پرواز
در سکوت تنهايي خود به يادتت مي افتم و سرپاي وجودم از عشقت لبريز ميشود به اميدي روزي که بيايي و غروب دلتنگيها را به سپيده با تو بودن برساني و دفتر سرنوشت مرا با سرانگشت معجزه گرت ورق بزني وقتي به تو فکر ميکنم در خلوت تنهاييم ديگر تنها نيستم....
تکه ای از وجود من

 

روز اول كه نگاهم كردی قلبم فرو ریخت وقتی چشمانت را در چشمانم خیره كردی می خواستم فریاد بزنم كه ای زیبای من چه چیزی در این چشمان تو فریاد می زند و پنهان است كه این گونه ذره ذره مرا خرد می كنی وقتی كه دستان لطیفت را به سوی من دراز كردی میخواستیم  كه بر آن بوسه بزنم اما قرمزی گونه هایم اجازه نمی داد در آن لحظه آرزو كردم كه ای كاش این دستها تكه ای از وجود من بودند .



?setayesh | در سه شنبه 11 تير 1387 ساعت 11:29 بعدازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (9) | ارسال به دوستان


چشم به راه

در این سیاهی شب در این سكوت سرد تازیانه های زندگی زائر خیالم را به زشت ترین ثانیه ها فرا می خواند و چشمانم چونان چشمه ای خشك در انتظار باران های بهاری نگاه خود را به آسمان می دوزد امید را می بینم كه رخت بربسته و شور و شوق را لباس می پوشاند تا سفری طولانی آغاز كند حال دلم خالی از این صاحبخانه هاست كه تركش كرده اند حتی به تكه  ابری پاییزی نفروختندش آنها قالیچه ی كهنه ی خاطرات را در كوله بار خویش قرار دادند ومن در این ویرانه ی خالی باید چشم به راه كدامین نور باشم ؟؟؟؟؟



?setayesh | در سه شنبه 11 تير 1387 ساعت 11:25 بعدازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (0) | ارسال به دوستان


رز سیاه

گلهای سرخ وسفید باغچه ام را از ریشه در می آورم بجای آنها تک دانه های رز سیاه را میکارم...... با خون خود سیرابشان می کنم رویشان را می پوشانم تا از تاریکی تغذیه کنند.... سرمای درونم را به آنها خواهم بخشید این کار را سالها انجام خواهم داد روز به روز قوی تر میشوند و رشد می کنند بوی تنهایی باغچه ام را فرا گرفته روزی که منتظرش بودم فرا رسیده گل من اکنون تبدیل به درختی شده است درخت بزرگی که در هر شاخه اش هزاران رز سیاه جوانه زده حال من تمام خونم را در راهش میدهم مهم اینست که درخت من با هیچ تبری از گرما و محبت شکسته نمیشود



?setayesh | در يكشنبه 19 خرداد 1387 ساعت 1:03 قبل‏ازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (13) | ارسال به دوستان


حس نکرد

تنها

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکردوسعت تنهائيم را حس نکرددر ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نکرد در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکردآن که با آغاز من مانوس بودلحظه پايانيم را حس نکرد

?setayesh | در دوشنبه 30 ارديبهشت 1387 ساعت 11:46 بعدازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (13) | ارسال به دوستان


عجب از دل بی وفای تو...

 

قدر هر چه گل ديدم مرا آزار کردی تو
خيانت را دوباره در دلم تکرار کردی تو
عجب ديوانه بودم من که بستم دل به چشمانت
و کار قلب اين دیوانه را دشوار کردی تو
چقدر از التماسم پيش مردم آبرويم رفت
چقدر اين چشم ها را پيش مردم خوار کردی تو
شنيدم بارها با ..........وليکن حيف
شهامت مال هر کس نيست پس انکار کردی تو
چقدر اشعار زيبايی برايم خواندی و گفتی
و بازی با دل بيمار من بسيار کردی تو
نمی بخشم تو را ، او را و هر کس را که بد باشد

خدایم خود تلافی می کند هر کار کردی تو
دلم را ديگر از هرچه نگاه و آرزو کندم
تمام پنجره های مرا ديوار کردی تو
چه حسنی داشت درد اين شکست تلخ ميدانم
مرا از خواب عشق و عاشقی بيدار کردی تو



?setayesh | در دوشنبه 30 ارديبهشت 1387 ساعت 11:40 بعدازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (1) | ارسال به دوستان


نگاهم را نفهمید

 

در عشق اجباري نيست گل من ، يعني من هميشه عاشقت هستم حتي اگر تو اينگونه نباشي و اينگونه نخواهي !

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت انقدر غمگین است ؟ چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است  اما افسوس ... هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره . آری با  تو  هستم .. با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشم هایت همیشه بارانی است .


?setayesh | در دوشنبه 23 ارديبهشت 1387 ساعت 11:44 بعدازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (4) | ارسال به دوستان


چرا گریه کنم ...

بیا ببین که چه شب ها ، نخفته ام بی تو...

 

چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت ، چرا گریه کنم وقتی بر بلندی ساده زیستن زیر پا له شده ام ،  چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ ، چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهم از تو اشک بریزم چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیباتر از همه چیز است .

?setayesh | در دوشنبه 23 ارديبهشت 1387 ساعت 11:33 بعدازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (1) | ارسال به دوستان


شوق عشق

دوستت دارم خيلي خيلي بيشتر از اندازه اي كه فكر بكني ...

 

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد

?setayesh | در چهارشنبه 18 ارديبهشت 1387 ساعت 1:17 قبل‏ازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (10) | ارسال به دوستان



**********************************************************