شوق پرواز
در سکوت تنهايي خود به يادتت مي افتم و سرپاي وجودم از عشقت لبريز ميشود به اميدي روزي که بيايي و غروب دلتنگيها را به سپيده با تو بودن برساني و دفتر سرنوشت مرا با سرانگشت معجزه گرت ورق بزني وقتي به تو فکر ميکنم در خلوت تنهاييم ديگر تنها نيستم....
تکه ای از وجود من

 

روز اول كه نگاهم كردی قلبم فرو ریخت وقتی چشمانت را در چشمانم خیره كردی می خواستم فریاد بزنم كه ای زیبای من چه چیزی در این چشمان تو فریاد می زند و پنهان است كه این گونه ذره ذره مرا خرد می كنی وقتی كه دستان لطیفت را به سوی من دراز كردی میخواستیم  كه بر آن بوسه بزنم اما قرمزی گونه هایم اجازه نمی داد در آن لحظه آرزو كردم كه ای كاش این دستها تكه ای از وجود من بودند .



?setayesh | در سه شنبه 11 تير 1387 ساعت 11:29 بعدازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (9) | ارسال به دوستان



**********************************************************