شوق پرواز
در سکوت تنهايي خود به يادتت مي افتم و سرپاي وجودم از عشقت لبريز ميشود به اميدي روزي که بيايي و غروب دلتنگيها را به سپيده با تو بودن برساني و دفتر سرنوشت مرا با سرانگشت معجزه گرت ورق بزني وقتي به تو فکر ميکنم در خلوت تنهاييم ديگر تنها نيستم....
چشم به راه

در این سیاهی شب در این سكوت سرد تازیانه های زندگی زائر خیالم را به زشت ترین ثانیه ها فرا می خواند و چشمانم چونان چشمه ای خشك در انتظار باران های بهاری نگاه خود را به آسمان می دوزد امید را می بینم كه رخت بربسته و شور و شوق را لباس می پوشاند تا سفری طولانی آغاز كند حال دلم خالی از این صاحبخانه هاست كه تركش كرده اند حتی به تكه  ابری پاییزی نفروختندش آنها قالیچه ی كهنه ی خاطرات را در كوله بار خویش قرار دادند ومن در این ویرانه ی خالی باید چشم به راه كدامین نور باشم ؟؟؟؟؟



?setayesh | در سه شنبه 11 تير 1387 ساعت 11:25 بعدازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (0) | ارسال به دوستان



**********************************************************