شوق پرواز
در سکوت تنهايي خود به يادتت مي افتم و سرپاي وجودم از عشقت لبريز ميشود به اميدي روزي که بيايي و غروب دلتنگيها را به سپيده با تو بودن برساني و دفتر سرنوشت مرا با سرانگشت معجزه گرت ورق بزني وقتي به تو فکر ميکنم در خلوت تنهاييم ديگر تنها نيستم....
رز سیاه

گلهای سرخ وسفید باغچه ام را از ریشه در می آورم بجای آنها تک دانه های رز سیاه را میکارم...... با خون خود سیرابشان می کنم رویشان را می پوشانم تا از تاریکی تغذیه کنند.... سرمای درونم را به آنها خواهم بخشید این کار را سالها انجام خواهم داد روز به روز قوی تر میشوند و رشد می کنند بوی تنهایی باغچه ام را فرا گرفته روزی که منتظرش بودم فرا رسیده گل من اکنون تبدیل به درختی شده است درخت بزرگی که در هر شاخه اش هزاران رز سیاه جوانه زده حال من تمام خونم را در راهش میدهم مهم اینست که درخت من با هیچ تبری از گرما و محبت شکسته نمیشود



?setayesh | در يكشنبه 19 خرداد 1387 ساعت 1:03 قبل‏ازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (13) | ارسال به دوستان



**********************************************************