در سکوت تنهايي خود به يادتت مي افتم و سرپاي وجودم از عشقت لبريز ميشود به اميدي روزي که بيايي و غروب دلتنگيها را به سپيده با تو بودن برساني و دفتر سرنوشت مرا با سرانگشت معجزه گرت ورق بزني وقتي به تو فکر ميکنم در خلوت تنهاييم ديگر تنها نيستم....
▼
گفتمش
گفتمش آغاز درد عشق چيست ؟ گفت آغازش سراسر بندگيست .گفتمش پايان آن را هم بگو ، گفت پايانش همه شرمندگيست .گفتمش درمان دردم را بگو ، گفت درماني ندارد، بي دواست .
گفتمش يک اندکي تسکين آن ، گفت تسکينش همه سوز و فناست .