شوق پرواز
در سکوت تنهايي خود به يادتت مي افتم و سرپاي وجودم از عشقت لبريز ميشود به اميدي روزي که بيايي و غروب دلتنگيها را به سپيده با تو بودن برساني و دفتر سرنوشت مرا با سرانگشت معجزه گرت ورق بزني وقتي به تو فکر ميکنم در خلوت تنهاييم ديگر تنها نيستم....
تمام هستی ام از آن ....

براي رسيدن به تو پا پيش گذاشتم خودم را قسمت کردم تو را سهم تمام روياهايم کردم انصاف نبود تو که ميدانستي با چه اشتياقي خودم را قسمت ميکنم پس چرا زودتر از تکه تکه شدنم جوابم نکردي براي خداحافظي خيلي دير بود خيلي دير


?setayesh | در شنبه 7 ارديبهشت 1387 ساعت 8:32 بعدازظهر | پیوند | | مهربون همیشگی (0) | ارسال به دوستان



**********************************************************