در ببندید و بگویید که من
هر کسی آمد مرا در خویش پیدا کرد و رفت
در نگاهم بی کسی را یک معما کرد ورفت
تا کلید خستگی درهای حسرت را گشود
تکه های قلب خود را نذر فردا کرد و رفت
فکرهای خسته اش را پشت افکارم نوشت
نسخه های بی کسی را باز امضا کرد و رفت
در نگاهی که مرورش یاد آبی پاک بود
کینه های کهنه اش را غرق دریا کرد و رفت
باز هم هیچ دلی مثل دلم تنها نیست
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد
تا تو رفتی همه گفتند : از دل برود هر انکه از دیده برفت
و به ناباوری و غصه ی من خندیدند .
کاش می امدی و می دیدی
که در این عرصه ی دنیای بزرگ... چه غم الوده جدایی ها هست ...
و بدانی که :
از دل نرود هر انکه از دیده برفت...
نمی خواهم چیزی بنویسم .اما هرروزکه می گذرد،دلتنگی هایم چون میهمان ناخوانده ای حریم احساسم را لکه دار می کنند . و من از روی جبرونه اختیار ، بغض های نیمه فرو خورده ام را بر روی برگ های دفترمنعکس می کنم . با این که به قول سهراب : دیروز زندگی را جور دیگر دیده بودم وبرای فرداهای نیامده ، سایه روشن های آبی کشیده بودم ونقطه سرخط های بی پایان رابا فاصله های کم کنارهم گذاشته بودم که مبادا حضورکلمات شکسته وتنها را احساس کنند وغربت را ضمیمه ی ورق های مچاله شده ی دفتر ؛امااین بارهم نشدکه سکوت کنم ونگویم چگونه درلحظه لحظه های تنهایی می شکنم وقتی می دانم هرچقدرهم که بخواهم ، دیگر نمی توانم دیوارهای قفس را بر دارم واز دریچه ی دنیا پرواز را آغاز کنم .
دیروز تمام قصه ام بودی
