کجا بــودي وقتي برات شکستـم يخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم
تو مرا مي فهمي من تو را مي خواهم وهمين ساده ترين قصه يک انسان است تو مرا مي خواني من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست
حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست
يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست
من در فضای خلوت تو خيمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بيا
با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست
مترسک ناز می کند
و
برگ برگ درخت وفا را ضامن عهدهایم کردم
و
تو را به میهمانی سفره عاشقانه لیلی و مجنون فرا خواندم
چه تلخ
چه شیرین
برای تو می نویسم...
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد
آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد
بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام
لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد
مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود
آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد
شهر را از تب بیماری من جایی نیست
راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد
اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود
جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
مگذار که عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود! مگذار که حتي آب دادن گل هاي باغچه به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست . پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن تازگي ، ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
تو ولي بالا نبود گفته بودي كه فردا ميرسي كاش روز ديدنت فردا نبود(امروز بود!)
